ترمهترمه، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 17 روز سن داره

ترمه دختر اصیل ایران زمین

قدم به قدم 2

دخترم امروز کلاً ده قدمی را یهو برداشتی تازه داری راه رفتن رو یاد میگیری اونوقت وسطش یادت میافته که برقصی !!! به قول معروف آسه آسه نمیدونی چه ذوقی میکنیم ما دوست هم نداری کسی هواتو داشته باشه ...کلاً می خواهی مستقل بشی و بدون کمک راه بری منو بابات ظاهرا حواسمون نیست که بگیریمت اما داریم توور حسابی می پاییم کلی دست میزنیم برات کلی بشکن که بدون کمک ما راه افتادی و مدام داریم میگیم: آفرین ترمه ( به توان n) نمی دونم وقتی بزرگ شدی اونموقع که ، کم کم تمرین میکنی  روی پاهای خودت بایستی وقتی که واقعا حس استقلال داره توی وجودت عین یک رود خونه راهشو میگیره و میره جلو، اون زمانی که میخوای بگی من من هست...
18 خرداد 1390

قدم به قدم 1

امشب خونه بابایت هستیم (البته هر شب شام اینجاییم) آخه مامانیت از مشهد اومده چقدر ذوق کردی وقتی بعد 11 روز دیدیشون.... با یک عالمه سوغاتی حسابی کیف کردی و اما اصل ماجرا : خودت به تنهایی بدون کمک و به ظاهر توجه دیگران 4 - 5 قدم راه رفتی به اندازه یک متری شد قرررربون اون پاهای کُپُلت برم من  15 خرداد 90   ...
18 خرداد 1390

ذهن من

دُخی جونم این عکس رو تقریبا در 10 ماهگیت گرفتیم وقتی داشتم این دامن رو درست میکردم تمام مدت به فکر اون مامانهایی بودم که خودشون لباس عروسی دخترشون رو میدوزند یا دوختن و چقدر حس خوبی بهشون دست میده ازدواج کردن تو در سالهای آینده اولین و آخرین ایده نیست  خیلی چیزهای دیگه هم در زندگی نقش مثبت داره ولی فکر میکنم هر چیزی که با خوشحالی زیادی همراه باشه حتما بهترین و بالاترین احساسها رو میده هرچی که بخواهی در دستان تو هست حتی از همین الان که تقریبا 14 ماهت داره کامل میشه آینده مال تو هست همینطور قدرت اینو مطمئنم ...خیلی چیزها نشونه  این قضیه هست آمین  ١٠ خرداد 1390   ...
18 خرداد 1390

خاطره روز مادر * * پارسال * *

روز مادر سال 89 اولین روز مادری بود که تو با ما بودی صبح خیلی زود وقتی از خواب بیدار شدم تا شیرت بدم با رنگ مخصوص بچه ها دست و پاتو رنگی کردم و زدم روی مقوا تا بشه یک کارت تبریک برای مامانم فکر کردم میتونه  بهترین هدیه روز مادر براش باشه     مامانم  وقتی جلوی میز آرایشش این کارت رو دید نتونست جلوی گریه شو بگیره و تا مدتها اونو به همه نشون میداد که بهترین هدیه ای بوده که گرفته. خدا سایه همه مادر های خوب را از سر بچه هاشون کم نکنه مخصوصا مامان پر از عشق و احساسم رو آمین   ...
15 خرداد 1390

یک خاطره خوب دیگه ، موقعی که تو دلم بودی

ذُخی جون بابات خیلی با ذوق هست البته اگر مشغله کاری نداشته باشه موقعی که تورو باردار بودم ، وقتی پا به ماه جدید بارداریم میذاشتم از روی کتابی که راهنمای کامل این مرحله از زنگی بود ، بابات برام مشخصات اون ماه رو میخوندووو اینکه الان جنین چه جوری شده ، کدوم اندامش در حال تشکیل هست و مادر چه شرایطی رو تجربه میکنه هر سه ماه هم که پشت سر میذاشتم برام گل میخرید ...گلهای رُز که رنگهای متفاوتی داشت و ماه آخر هم ٩ شاخه رو بعد از زایمان بهم هدیه داد   این کارهاشو هیچوقت فراموش نمیکنم روزی هم که برات شناسنامه گرفت ، روی کیکی که خریده بود شماره ملی تو داده بود با شکلات بنویسند     ا...
15 خرداد 1390

زرد

دُخی جونم کم کم داری رنگها رو با هم تمرین میکنیم ......آره با هم خوب تو هم اگه وقتی اسم رنگها رو میگم و جابه جا روی اون حلقه های پلاستیکی نشون میدی ، در واقع داری رنگها رو از دید خودت به من یاد آوری میکنی رنگ زرد رو خوب شناختی به زرد با آهنگ قشنگی و به صورت کلمات کشیده میگی: اَ..اَ...اَ ...د اولین بار که رنگها رو بهت نشون میدادم و کار میکردم 3 تا بود * زرد  * صورتی و* بنفش  تقریبا 16 - 17 تا شکلات توی ظرف شکلات خوری روی میز  بود که دیدم خیلی وقته اون تو جا خوش کردن و اصلا کسی توجهی بهش نمیکنه اینه که آوردمشون و جلوی تو گذاشتم و شروع کردم از روی رنگ پوست شکلاتها تفکیک کردن هر کدوم را  میریخ...
15 خرداد 1390